تبليغاتX
نیمه گمشده من
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387

سرخ جامگان !!!

به خشنودی اهورامزدا

و به نام ایران بزرگ 

 برخیزید

برخیزید ز خاک کویر لوت

برخیزید ز بلندای دماوند

برخیزید ز دشت پاسارگاد

برخیزید ز خلیج همیشه فارس

برخیزید ز کوهستان آرارات

برخیزید ز کرکوک و موصل و میان رودان

برخیزید ز هرات و بلخ و مزار شریف

برخیزید ز بنگال و کشمیر

برخیزید ز بحرین

برخیزید به خونخواهی بابک 

برخیزید ز سفره خالی فقر

برخیزید ز شبهای بی کسی دختران فراری

برخیزید ز شب گریه پهلوانان رام شده

برخیزید ز عرق سرد مردانی که با دست خالی به خانه باز میگردند

برخیزید

سرخ جامگان برخیزید

پاپک خرمدین - آرش جهانشاهی 2567
دژ بابک خرمدین4- آرش جهانشاهی 2567
 
 
پاپک خرمدین  1- آرش جهانشاهی 2567
 
 
دژ بابک خرمدین 3- آرش جهانشاهی 2567
 
دژ بابک خرمدین 5- آرش جهانشاهی 2567
 
دژ بابک خرمدین6- آرش جهانشاهی 2567
 
 
ادامه عکسها در
برای دیدن ادامه عکسها کلیک کنید  
نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 17:16 با موضوع: | پيوند پايدار |

پنجشنبه دهم مرداد 1387

شرم نامه  شاملو بخش ۵

کورش محسنی

 

شاملو و فردوسی!

 

 

احمد شاملو

 

بیگمان شما گرامیان از سخنرانی پُرآوازه ی ایشان در دانشگاه برکلی آگاه هستید. در آن سخنرانی یک چامه سرا در زمینه ی تاریخ و فرهنگ و استوره شناسی نظر میدهد آن هم با گویشی نه درخور یک چامه سرای بزرگ و یک شخص فرهنگی و فرهیخته! افزون بر زبان تند و پر کینه و چاله میدانی! ایشان بیکباره و از سر حسادت! به کل تاریخ و فرهنگ و بزرگان ایرانی میتازد! از کورش و کمبوجیه و داریوش و .... گرفته تا فردوسی و ابوریحان بیرونی و .... سهراب سپهری و اخوان ثالث  و....در هر روی میکوشیم در این جستار از احساسات دوری بجوییم و تنها شماری از اشتباهات تاریخی ایشان را گوشزد کنیم.

ایشان در بخشی از سخنرانی خود به مهاجرت آریایی ها از جنوب سیبری به ایران اشاره میکند, با دل استواری تمام! میتوان گفت با توجه به نگره های تازه ای که استادانی همچون دکتر جنیدی و دکتر جهانشاه درخشانی(استاد دانشگاه در آلمان) ارائه داده اند و بر پایه ی پژوهش های زمین شناختی و زبان شناسی و استوره شناسی ... و بررسی ریزکاوانه ی منابع و متون کهن ایرانی و زرتشتی, میتوان آن نگره ی پیشین مهاجرت ایرانیان را رد کرد و به این دل استوار شد که ایرانیان و آریایی ها دست کم از 10500 سال پیش تا کنون باشنده ی سرزمین ایران بوده اند(پژوهش ژنتیک در این باره) و اگر مهاجرتی هم رخ داده است از درون ایران زمین به بیرون بوده است.

شاملو  در بخش دیگری از سخنان خود اینگونه میگوید:

در تاریخ‌ ایران‌ باستان‌ از مردى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ به‌ اسم‌ گئومات ‌ و مشهور به‌ غاصب‌. مى‌دانیم‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ کوروش ‌ ، پسرش‌ کمبوجیه ‌ با توافق‌ سرداران‌ و درباریان‌ و روحانیان‌ و اشراف‌ به‌ سلطنت‌ رسید و براى‌ چپاول‌ مصریان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشید، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشایى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دریافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ایشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار تولیدى‌ بسیار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.(البته اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار تولیدى‌ گفت‌!)

میتوان گفت انگیزه ی گشایش مصر بدست کمبوجیه تصمیم او برای چپاول و ترکتازی در این کشور نبوده. این تصمیم در زمان کورش بزرگ گرفته شده و چرایی آن نیز به انگیزه ی پیمان مصر با کروزوس در زمان جنگ لیدی با ایران بود. گشایش مصر در پی پیمان مصر با کرزوس در زمان جنگ با لیدی نیز یکی از برنامه های کورش بزرگ بود. چرایی اینکه چرا کورش بزرگ نتوانست یا نخواست مصر را بگشاید بر ما مشخص نیست! اما میتوان دل استوار بود گشایش مصر از زمان کورش بزرگ در دستور کار بوده، که کمبوجیه پس از نشستن بر تخت پادشاهی بی درنگ در پی گشایش مصر برآمد.(پیرامون گشایش مصر به دست کمبوجیه)

 در جایی احمد شاملو اشاره میکند که:

فقط‌ میان‌ مجانین‌ تاریخى‌ حساب‌ کمبوجیه‌ى ‌ بینوا از الباقى‌ جداست‌. این‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هایى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند یا خار زیر دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصید. این‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همین‌ دلیل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسیدن‌ به‌ مصر و پیروزى‌ بر آن‌ و جنایات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجیرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبیه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد. به‌ روزى‌ افتاد که‌ مصریان‌ قلباً معتقد شدند که‌ این‌ بیمارى‌ کیفرى‌ است‌ که‌ خدایان‌ مصر به‌ مکافات‌ اعمال‌ جنایتکارانه‌اش‌ بر او نازل‌ کرده‌اند.

به بازگویی تاریخ نگاران بیشمار و برپایه الواح بدست امده بابلی و گاشمارها کورش بزرگ پیش از مرگش کمبوجیه را به عنوان پادشاه ایران برگزید و برای اینکه دل پسر دیگر خود را نیز بدست بیاورد و جدایی پیش نیاید بخش بزرگی از شرق و شمال شرقی ایران زمین را به دیگر پسر خود بردیا بخشید بدون اینکه این بخشها به پادشاه خراجی بپردازند. در هیچ جا اشاره ای به اینکه کمبوجیه پسر کورش بدست اشراف و روحانیون به پادشاهی برگزیده شده باشد!! نشده!!! این سخنان بیشتر به داستان میماند تا یک چیز با ارزش دانشی, به همراه مدرک و سند و دستک!

در بخش دیگری از سخنان, احمد شاملو میکوشد تاریخ را از دل استوره بیرون بکشد و به سخن دیگر رمز گشایی میکند! غافل از اینکه این کار به ریخت 100% شدنی نیست و تنها استوره شناسان بزرگ که عمری را بر سر پژوهش در این باره گذاشته اند تا اندازه ای توانایی این کار را خواهند داشت!!! پس رمز گشایی را آغاز کرده و به این هوده های عجیب میرسد!! شاهنامه ی فردوسی بیش از ده هزار سال تاریخ و فرهنگ و ... ایران زمین را در خود جای داده و  تنها در بخشهایی میتوان تاریخ را از دل استوره که به ریخت چامه و سروده است بیرون بکشیم. احمد شاملو در یک رمزگشایی شگفت انگیز! ماجرای بردیا و گئومات مغ و کمبوجیه را با ضحاک و فریدون و جمشید پیشدادی پیوند میدهد و ضحاک را بردیا میخواند! با توجه به دانش استوره شناسی و با توجه به سخنان و پژوهش های شاهنامه شناسان دوره ی پیشدادی دست کم به 9000 سال پیش باز میگردد. اما احمد شاملو مشخص نیست چگونه 6500 سال را از تاریخ حذف میکند و ماجرای کمبوجیه ی 2500 ساله را با فریدون و کاوه و ضحاک 9000 ساله یکی میداند!!!

اگر بخواهیم پیرامون رمز گشایی و بیرون کشیدن تاریخ هخامنشیان از دل شاهنامه سخنی بگوییم, بد نیست یک بازگویی کوتاه از پژوهش دکتر جنیدی داشته باشیم:

بخشی از اسطورهء داراب و دارا در شاهنامه را برای دوستان می‌آورم. این گلوگاه یا بند شاهنامه است. زیرا که از این زمان به بعد است که اسطوره‌ها کمرنگ شده و ساختار تاریخ بهتر خود را نمایان می‌سازند: بند ِ شاهنامه با آنچه که امروزیان با خواندن تاریخ‌های اروپایی «تاریخ»ش می‌خوانند، همانا هنگام پادشاهی داراب، و دارای دارایان است. پادشاهی هخامنشیان دو هنگام را در بر می‌گیرد: نخست هنگام کورش و کمبوجیه، دو دیگر هنگام داریوش و فرزندانش. و بدینسان می‌توان آنرا با دو نام کورشیان و داریوشیان خواند. هنگام کورشیان در شاهنامه با نام «داراب» آمده است که کوچ آنان از آذربایجان و پایتخت مادیکان(=مادها) آغاز می‌شود و از کنارهء رود گاماسیاب به پارس می‌انجامد، و چنین است که شاهنامه داستان رفتن گاهوارهء داراب را بر روی آب باز می‌گوید! هنگام داریوشیان در شاهنامه به دارای دارایان (دارا پسر داراب) نامزد گردیده است و بسا از رویدادهای زمان داریوشیان در این هنگام بازگو شده است چونان ساختن دارابگرد(=تخت جمشید امروزین)، و کاخ شوش در خوزستان:

  یکی شارسان کرد، زرنوش نام                                  به اهواز گشتند ازاو شاد کـــــام
کندن کال از دریای سرخ به دریای ماد(مدیترانه) و دیگر کال‌ها که در یونان کنده شد.

           زپستی بر آمد به کوهی رسید                                 یکی بیکران، ژرف دریا بـدید

         بفرمود کز هند، وز رومیان                                 بـــیارند کـــــارآزموده ردان

              گــشایند ازایـــن آب ِ دریادری                                رسانند رودی به هر کشوری
             چو بگشاد از آن آب، داننده بند                                یکی شهر فرمود، پس سودمند

                   چو دیوار شهر اندر آورد گرد                             ورا نـــــام کردند دارابــــــگرد

آتشی که در دو آتشدان سنگی کوه رحمت، کنار تخت جمشید(دارابگرد= کاخ نوروزی دارا) فروزان بوده است:

                       یکی آتش افروخت از تیغ کوه                                 پرسـتیدن آذر آمــد گــروه

                        ز هر پیشه‌ای کارگر خواستند                        همه شهر از ایشان بیـاراستند

و برای آگاه شدن از کار کارگران همه کشورهای زیر فرمان هخامنشیان نیک است که به سنگنوشته‌های داریوش در تخت جمشید و شوش بنگریم، و نیز اکنون بجا است که نگاره‌های دیوارهای تخت جمشید را که داستان آوردن پیشکشی‌ها از سر تا سر آن مرز بزرگ، باز می‌گوید در شاهنامه ببینیم:

                    فرسـتاده آمـد ز هر کشوری                              ز هر نامداری و هر مهتری

                    ز هند و ز فغفور و خــاقان چـین                          ز روم و ز هر کشوری همچنین

                 همه پاک با هدیـه و باژ و ســاو                            نه پی بود با او کسی را نه تاو!


این ها نمونه هایی از واژه های و رسته هایی هست که احمد شاملو در سخنرانی خود درباره ی بزرگان ایرانی بکار میبرد:

از دم یه چیزیشان میشده!

از دم مشنگ بوده اند!

مشنگی!
آنقدر موس موس کرده اند!

دمبشان!
بعضی جاهایشان را لیس کشیده اند!

رهبر خرمند چپانشان کرده اند!

یکهو یابو ورشان! داشته است!

بالاخانه را اجاره داده بوده!

از نوع ملنگ هایی بود که!

دور و بری ها پارچه ی سرخ جلو پوزش تکان بدهند!

این مردک خل وضع!

بلوغ ماده اش مستعد بود و بی دمبک میرقصید!

...

 ایشان در این سخنرانی خود به بزرگان زیادی از ایرانزمین تاخته که پرداختن به آنها از حوصله ی این جستار بیرون است، اما بیگمان بزرگترین توهین را به فردوسی این بزرگمرد و ناجی کل فرهنگ و تاریخ و زبان ایران کرده، اینچنین:

اگر فردوسى اشتباه‌ کرده‌ یا ریگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصیل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقیقت‌ ما نیز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذیرفته‌اند.  من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ یا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاریخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزیز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقیقت‌ چه‌قدر آسیب‌پذیر است‌. این‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشید چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند.

داوری با خوانندگان، فردوسی در پژوهشی دست کم سی ساله و با بهره گیری از خدای نامه هفت هزار ساله و همچنین متون و نبشته های پهلوی و کهن توانست تاریخ و فرهنگ و استوره ها و جشن ها و ... ایرانی را که با یورش تازیان و کتابسوزی آنها در حال فراموش شدن برای همیشه بود، در چهارچوب یک شاهکار ادبی بی نظر در سراسر جهان دوباره زنده کند تا ابد! آیا این حسادت کسی را میتواند برانگیزد!

                    


    بسی رنج بردم در این سال سی                       عجم زنده کردم به این پارسی

       
پی افکندم از نظم کاخی بلند                                که از باد وباران نیابد گزند    

نمیرم از این پس که من زنده ام                                 که تخم سخن را پراکنده ام
 
 
هر آن کس که دارد هش ورای ودین                      پس از مرگ خواند به من آفرین

نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 21:30 با موضوع: | پيوند پايدار |

شنبه پنجم مرداد 1387

استاد امید عطایی فرد

 

میهن سالاری نه مردم سالاری بخش ۳و ۴

 

دو گونه حکومت وجود دارد: یکی آنکه میتوانیم بدون خونریزی از شرش خلاص شویم. دیگرآنکه بدون خونریزی و بسا به هیچ وجه خلاصی از شرش میسر نیست. پیشنهاد من این بوده که اولی را دموکراسی و دومی را حکومت جابرانه نام بدهیم... ویژگی دموکراسی منحصر به حکومت اکثریت نیست زیرا اکثریت ممکن است با جبر و زورگویی حکومت کند... حمایت کامل از اقلیتها نباید شامل کسانی شود که از قانون سر میپیچند و دیگران را به برانداختن خشونت آمیز دموکراسی برمی انگیزند. {کارل پوپر}

...

 

  • دموکراسی معقول، آن نیست که مردم خود حکومت کنند بلکه باید برای داشتن یک حکومت خوب، تضمین داشته باشند. به شرط آنکه مقاصد خیر در کار باشد. بهترین حکومت باید حکومت خردمندترینها باشد و اینها همواره اندک باشند. مردم باید ارباب باشند اما اربابی که خدمتکارانی ماهرتر از خود را به کار گیرد... عبارتهایی چون «حکومت مردم» و «قدرت خلق بر خودشان» وضع حقیقی را بیان نمیکند. مردمی که قدرت را اعمال میکنند همیشه همان مردمی نیستند که این قدرت بر آنان اعمال میشود. {جان استوارت میل}
  •  

    ادامه گفتمان در :

    میهن سالاری بخش چهارم

  • نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 19:56 با موضوع: | پيوند پايدار |

    پنجشنبه سوم مرداد 1387
     

    امرداد باشید و پیروز

    سوم امرداد ( ۷ امرداد ایران باستان ) برابر است با جشن امردادگان

    جشن امردادگان خجسته باد

    امرداد روز از امردادماه برابر با 7 امرداد در گاهشماری ایرانی

    امرداد مه است سخت خرم        مَی نوش پیاپی و دمادم

    «مسعود سعد سلمان»

    هفتمین روز از ماه امرداد جشنی در ستایش و گرامیداشت «امُرداد»، در اوستایی «اَمِرتات»(ameretat) و در پهلوی «اَمرداد»(amordad) به مانک بی­مرگی و جاودانگی و نام یکی از امشاسپندان، برگزار می­شود.

    امرداد در باورهای ایرانی در جهان خاکی نگاهبان و سرپرست گیاهان و رستنی­ها بشمار می­رود و همواره با خرداد در كنار هم جای دارند و «كمال» و «دوام» در جهان مینوی نیز از این دو امشاسپند است.

    واژه­ی امرتات، از سه بخش درست شده است : «اَ» + «مَر» + «تات» که بخش نخست در زبان اوستایی پیشوند نفی است، بخش دوم، از ریشه­ی مصدری «مَر» به مانک «مرگ» و بخش سوم پسوند «كاملی»، «رسایی» و «سالمی» را می­رساند.

    این نام در اوستا، به ویژه گات­ها صفتی است از برای اهورامزدا، مظهر زوال ناپذیری و پایندگی خداوند.
    از این روی این جشن را بیشتر در کنار چشمه سارها و باغ­ها و مزرعه­های خرم و دلنشین در دامن طبیعت برپا می­کنند.

    در برگ 250 برگردان فارسی «آثارالباقیه»ی ابوریحان بیرونی چنین آمده است که :
    «... امرداد ماه که روز هفتم آن امرداد روز است و آن روز را به انگیزه­ی پیش آمدن دو نام با هم، جشن می­گرفتند. معنای امرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد. امرداد فرشته­ای است که به نگهداری جهان و آراستن غذاها و داروها که اصل آن از نباتات است و بر کنار کردن گرسنگی و زیان و بیماری­ها می­باشد، کارگزاری یافته است ...»


     

    مردمان ناآگاه به نادرست واژه امرداد را که به چم جاودانگیست مرداد ( مرگ پرستی = مرداد ) مینامند

     

    زین پس بایسته است که این کجی را ( گفتن نام مرداد ماه ) پالایش کرده و بگوییم امرداد

    همچنین در این روز خجسته از تلاش کارکنان هفته نامه امرداد سپاسگذاری مینمایم

     

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 10:40 با موضوع: | پيوند پايدار |

    یکشنبه سی ام تیر 1387
     

    اعلام نگرانی شدید ایراندوستان

    از تاراج برنامه ریزی شده کتیبه کوروش بزرگ

     

     

                                                    به نام خداوند جان و خرد

    بدینوسیله، نگرانی شدید خود را از رویدادهای تلخی که این روزها در کشورمان رخ داده و گنجینه‌های باستانی و گرانبهای میهن‌مان را یکی پس از دیگری به نابودی می‌کشد، اعلام نموده و ضمن یادآوری وظیفه‌‌ی دولت یعنی نگهداری و پاسداری از گنجینه‌های این سرزمین، از میان انبوه ویرانی‌هایی که این روزها دل هر ایرانی پاک‌نهادی را به درد آورده است ، پنج پاره‌ی زیر را نگران‌کننده‌تر از همه دانسته‌ و آنها را به آگاهی ملت گرامی ایران می‌رسانیم:
     1. ما از هماهنگی‌های انجام‌شده میان سازمان میراث فرهنگی و مدیریت بریتیش‌میوزیوم لندن برای بازگشت – اگرچه موقت – استوانه خشتی کوروش بزرگ (منشور حقوق بشر کوروش) از موزه‌ی بریتانیا به گنجینه‌ی ملی ایران و نمایش همگانی آن، به شدت نگران بوده و از هم‌اکنون دلواپسی ژرف خود را از این موضوع، به آگاهی هم‌میهنان و نیز همه‌ی نهادهای فعال فرهنگی می‌رسانیم.
    زیرا بر این باوریم که سازمان میراث فرهنگی، هرگز کارنامه‌ی روشنی در پاسداری از گنجینه‌های کشورمان نداشته و ندارد، و برای نمونه همان بس که نتوانسته تا از سنگ‌نوشته‌ی ارزشمند جزیره‌ی خارک ، بیش از 199 روز نگهداری نماید. هم‌چنین هنوز هم مردمِ بزرگوار ایران ، خاطره‌ی تلخ ربوده شدن «لوح زرین تخت‌جمشید» از همین گنجینه‌ی ملی ایران و و سپس پخش خبری مبنی بر آب کردن آنرا ، از یاد نبرده‌اند.
    2. همانگونه که کارشناسان غیردولتی از همان آغاز پیش‌بینی کرده بودند، رطوبت سنجهای پاسارگاد  نمِ بسیار بالایی را پیرامون آرامگاه کوروش بزرگ نشان داده‌اند و با آنکه همه‌ی گروههای میهن‌پرست، پیش از آبگیری سد سیوند، بارها و بارها درباره اثرات ویرانگر این آبگیری هشدار داده بودند،ولی هنوز هم- و بر خلاف وعده‌های داده‌شده – شاهد اقدام مثبتی برای تخلیه‌ی آبهای آن سد نبوده‌ایم ، تا  پس از قطع شمار بالایی درخت منحصر به‌فرد و نابودی  محوطه‌های باستانی تنگِ چشمه (تنگ بلاغی)، دست کم اینک از شدت آسیب‌های پیشِ رو بکاهیم. 
    3. شنیده می‌شود کسانی به جرم ویران نمودن سنگ‌نوشته‌ی جزیره‌ی خارک دستگیر شده‌اند. هر چند پیرامون علت دستگیری دستکم یک تن از آنها  ابهام‌هایی وجود دارد ولی در میان شگفتیِ همگان، منابع رسمی تا کنون  به بهانه‌ی امنیتی بودن مسأله، از شناساندن آنها به مردم و روشن شدن علت مسأله سر باز زده‌اند. و این در حالی است که میدانیم به دلیل نفت‌خیز بودن جزیره‌ی خارک و دارا بودن تأسیسات نفتی بسیار، هیچ‌کس نمی‌تواند بدون داشتن پروانه از مسؤولان مربوطه، به آن‌جا آمدوشد نماید.
    آشکار است که برای جلوگیری از گسترش شایعات پیرامون این رویداد – که چندان خوشایند نیز نبوده و می‌تواند اعتماد دوستداران میراث فرهنگی نسبت به دولت را کم‌تر نماید – ضمن برکناری مدیریت سازمان میراث فرهنگی استان بوشهر، شایسته است نتایج پیشرفت پرونده ، گام به گام اعلام گردد.
    4. در خبرها آمده است که در کمال شگفتی بخشی از محوطه‌ی کاخ‌ آپادانای شوش، آن گنجینه‌ی کهن و گران‌بهای کشورمان و یادمانِ روزگار داریوش بزرگ،  به پیست موتورسواری بدل گشته است. آشکار و بدیهی است که میبایست ضمن برچیدن چنین وضعیتی، هرچه زودتر حریم آن اثر ارزشمند  مشخص و مورد نگاهبانی قرار گیرد تا دیگر بار فجایعی همچون تخریب پای ستون‌های دروازه‌ی شرقی همان کاخ ونیز نابودی  کتیبه‌ی خارک را شاهد نباشیم .
    5. و باز از خوزستان و دیگر کهن‌شهر آن، ((اهواز))، خبری دال بر کاوش و رسیدگی به شهر باستانی هرمزداردشیر که خود یادگاری 1700 ساله از روزگار ساسانیان و از آثار ثبتِ ملی شده‌ی آن استان است به گوش نرسیده و نمی‌رسد. ما چنین کوتاهی‌هایی را تنها و تنها از ناکارآمدی مدیریت سازمان میراث فرهنگی آن استان می‌بینیم و خواستار بازبینی در رفتار و عملکرد این سازمان میباشیم .

    ضمن شادباشِ فرا رسیدن جشن کهن تیرگان و بزرگداشت یاد و نام آرش و همه‌ی سرداران، سربازان، جان‌باختگان و شهیدان راهِ میهن، به‌ویژه شهیدان هشت سال دفاع مقدس، داوری در این باره و باره‌های دیگر را به ملت ایران می‌سپاریم . و نیز توجه دولت را به موارد یادشده و پند و اندرزهایی که  می‌تواند از شدت دردها بکاهد، جلب می‌کنیم.

                                                                                      چو ایران نباشد تن من مباد
                                                                                      تیرماه 1387 خورشیدی

    • هم میهن گرامی، خواهشمندیم ما را در پخش این آگاهی‌نامه یاری نموده و این پیام را به نشانی رایانامه‌هایی (پست الکترونیک) که می‌شناسید، بفرستید و نیز اگر می‌توانید آنرا بر روی تارنما (دیدارگاه، سایت) و یا تارنگار (وبلاگ) خود بگذارید تا همگان از روزگار رفته بر گنجینه‌های این کهن‌سرزمین آگاه گردند . باشد که در کنار یکدیگر بتوانیم ، مسیر این سیل خودساخته را بگردانیم.
    پیشاپیش از هم‌کاریتان سپاسگزاریم.

    بنیاد دوستداران میراث فرهنگی افراز (تهران) 
    انجمن فرهنگی بیستون (تهران)
    انجمن بارگاه مهر(اصفهان)
    انجمن فرپاد (شیراز)                    
    انجمن اندیشه جوان (اصفهان)
    انجمن دوستداران و حافظان خشت خام ( یزد )
     کانون دوستداران شاهنامه (توس)
    کانون جوانان پاسارگاد  (گرگان)        
    گروه جوانان شکوه هخامنشی (خراسان)
    جمعیت عصر سبز (یزد)       
    انجمن فرهنگی سرزمین پارس (خراسان)
    جمعیت دوستداران میراث فرهنگی یادگار (یزد) 
    خانه سیمرغ (تهران)
    خانه ماورای جوان  (گرگان) 
    اانجمن دیده بان یادگارهای فرهنگی و طبیعی ایران (تهران )
    انجمن کهن‌دژ (همدان)                                                    
    کانون گسترش فرهنگ ایران بزرگ ( اصفهان )
    انجمن هخامنشیان (تهران)                                                
    انجمن دوستداران میراث فرهنگی و گردشگری امرتات  (اصفهان)
    انجمن دوستداران میراث فرهنگی تاریانا  (خوزستان)            
    کانون سیمرغ اندیشه  (نجف آباد)
     خانه ادب مهر (اصفهان)                                          
    کانون فرهنگی لر بختیاری ایرانیان
     انجمن ایلام شناسی ایران ( تهران )                                    
    انجمن فرهنگی کوروش بزرگ و 
    انجمن اسپادانا ( تهران )                                              
    و گروهی از فرزندان ایران زمین.

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 21:29 با موضوع: | پيوند پايدار |

    چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

    سپاه گارد جاویدان به فرمان شاه شاهان خداوندگار داریوش هخامنشی

    برای دیدن ادامه عکسها  کلیک کنید

    در چنین روزی روی داد

    در چنین روزی در ۲۴۷۳ سال پیش به دستور پادشاه بزرگ ایران داریوش شاه سپاه گارد جاویدان برای پاسداری از مرزهای ایران در برابر اقوام متجاوز بیگانه شکل گرفت .

    نیرویی  شجاع که عقب نشینی را بلد نبود ه و نیست  

    بر پايه اسناد موجود در آرشيوها و آثار باستاني، در چنين روزهايي (ماه اول تابستان ـ ژوئيه) در سال 465 پيش از ميلاد در خيابانهاي شهر شوش و نيز تخت جمشيد كه به تازگي تكميل شده بود سربازان تازه اي با يونيفورم ويژه و تنها مسلح به نيزه و كمان و دشنه كمري (خنجري كه خميدگي و انحناء نداشت) كه با نظم خاصي گام برمي داشتند و هر دم به اطراف خود متوجه نمي شدند، داراي قدي بلند و باريك اندام بودند جلب نظر مي كرد و نمايندگان سياسي ملل دوردست در دو پايتخت امپراتوري ايران اين رويداد را گزارش كرده اند. اين سربازان تازه، مقدمه ايجاد يك واحد ثابت ارتش ايران شدند كه نام سپاه جاويدان - سپاهي كه سربازانش پس از هر جنگ به خانه و كسب و كار خود باز نمي گشتند و در سربازخانه در حالت آمادگي بسر مي بردند - به خود گرفت، درست مشابه ارتشهاي امروز در جهان و حرفه سپاهي گري و به قول خواجه نظام الملك «سپاه وري» در جهان خلق شد. افراد اين واحد منظما تمرين و مشق نظامي مي كردند و سازماني درجوار خود داشتند كه همواره در تلاش براي تهيه سلاحهاي تازه و يافتن تاكتيك هاي جديد و پيدا كردن راه مقابله با فنون نظامي ساير ملل بود (سازمان اطلاعات ارتش)؛ سازمان ديگري مهمات و تداركات و اسب و ساز و برگ براي اين واحد را تهيه مي كرد و گروهي هم بودند كه در سراسر ايران به جستجوي بهترين و شايسته ترين نوجوانان و جوانان براي جذب به اين واحد مي پرداختند و از نوجواني اين پسران را زير آموزش و پرورش ويژه قرار مي دادند از جمله كه بايد به ياد مي داشتند كه نبايد در جنگ عقب نشيني كنند و يا تسليم دشمن شوند: مرگ يا پيروز شدن. يك دسته 120 نفري از اين واحد، در طول جنگ مامور محافظت از پرچم بود كه بعدا به نام «كاوه» نخستين انقلابي جهان كه بر ضد ظلم و زورگويي بپاخاست «درفش كاويان» خوانده مي شد. اسپارتاكوس دومين انقلابي بنام جهان در قرن اول پيش از ميلاد و مدتها پس از «كاوه» بر ضد زورگويي و ستم قيام كرد.


        ژنرال «كولن پاول» وزير امور خارجه پيشين آمريكا كه قبلا رئيس ستاد ارتش اين كشور بود در كتاب خاطراتش درباره واحد جاويدان ارتش ايران نوشته است كه «... ما در تاريخ هاي نظامي درباره استقامت و وفاداري سپاه (گارد) جاويدان ايران باستان مطالب بسيار خوانده بوديم و ژنرالهايي كه در زمان شاه از ايران به آمريكا مي آمدند و مهمان ما بودند و پس از انقلاب بيشترشان اعدام شدند با تاكيد مي گفتند كه گارد جاويدان با همان كيفيت دوران باستان در ايران امروز بازسازي شده است، ولي با تعجب ديديم كه در سال 1979 چگونه افراد اين گارد كه ما منتظر اقدام آنان بوديم، در برابر انقلابيون، همچون برگ خزان بر زمين افتادند و هيچ شدند و ....».

    گارد جاویدان متشکل از بود از سپاهی  که همیشه ۱۰ هزار  تن مرد آماده جنگ که همگی  آشنا با تمامی فنون جنگی و فدایی خاک ایران بودند اگر در نبرد کسی از این گارد کشته میشد در کمترین زمان نیرویی آزمون دیده جایش گمارده میشد و این یکی از صدها خدماتی بود که پادشاهی داریوش بزرگ برای ایران ارمغان آورد .در کمان هر سرباز گارد جاویدان که به درستی هر کدام از این سربازان افسرانی آزموده بودند پیکانی شماره گزاری شده بود که جهت شمارش این سربازان از آن استفاده می شد .

    برای دیدن ادامه عکسهای بازسازی شده پارسه  کلیک کنید

    ۱۶ ژوئيه سال 931 ميلادي "مرداويز" ( مردآویچ ) قهرمان ملي ما ايرانيان كه براي بازسازی كشور مستقل ايران كمر همت بسته بود شهر همدان را از عوامل خليفه عباسي پس گرفت و آنجا را به نام "ايران" متصرف شد. همدان كه از آن به عنوان نخستين پايتخت ايران در هزاره اول پيش از ميلاد نام برده مي شود در سال 642 ميلادي (سال شكست ارتش ايران از اعراب گجستک مسلمان در نهاوند)، سقوط كرده بود.
        مردآويز پادشاه شمال ايران  بود بی شک از سوی اهورامزدا فره کیانی در او دمیده شده بود پادشاه مردآویچ سپس كاشان و اصفهان را متصرف شد؛ اصفهان را پايتخت ايران اعلام كرد و نخستين جشن سده پس از نابودی امپراتوري ساسانيان  را در بهمن ماه در سال 933 ميلادي در آن شهر برگزار كرد و قصد حمله به بغداد  و پايان دادن به خلافت عباسيان را داشت كه به علت سختگيري نسبت به فراهم آوردن مراسم "نوروز" كه مي خواست  همانگونه که در  عهد قديم  بود اجرا شود  به دست کارکنان  گجستک غير ايراني اش شهید  شد.
        ابوجعفر محمد ابن جرير طبري مورخ نامي ايران و صاحب تاريخ 16 جلدي طبري به سال 922 ميلادي درگذشت و موفق نشد شرح قهرماني هاي وطندوستانه هموطن خود، مرداويز، را برنگارد. در آن زمان در هر گوشه اي از ايران قهرماناني بپاخاسته بودند تا به وطن بزرگی گذشته و استقلال از عرب وحشی را  ببخشند و زبان پارسي را زنده نگهدارند كه درميان مازندراني ها و گيلاني ها (ديلمان) - اسفار (اسوار)، ماكان، مرداويز و پسران بويه بلند آوازه ترند.

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 12:32 با موضوع: | پيوند پايدار |

    چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
    گفتار بزرگان تاریخ و فلسفه در مورد ایران باستان

     

    گزنوفون اندیشمند و تاریخ نگار یونانی   در شاهکار جهانی خود

    کتاب سایراپتیا ( کوروش نامه ) می‌نویسد:

    کودکان ایرانی در مدارسشان فنون قضاوت و عدالت و اداره می‌آموزند. معلمان در این مدارس قضایای مختلف را برای شاگردان به‌تمرین می‌گذارند، اتهامات فرضی ازقبیل دزدی و راهزنی و رشوه‌خواری و تغلب‌کاری و تعدی و اموری که معمولاً اتفاق می‌افتد را برضد برخی از دانش‌آموزان مطرح می‌کنند و از دانش‌آموزانِ دیگر می‌خواهند تا دربارۀ آنها حکم داده مرتکب چنین بزههائی را کیفر دهند. آنها همچنین یاد می‌گیرند که به‌کسانی که اتهام ناروا به‌دیگران می‌زنند نیز کیفر دهند. درنتیجۀ چنین آموزشهائی کودکانِ ایرانی از سنینِ اولیۀ عمرشان با بدیها و نیکیها آشنا می‌شوند و می‌کوشند که خودشان را به‌بهترین خصلتها بیارایند و در آینده مرتکب اعمال خلاف نشوند. آنها حتی می‌آموزند که کسی‌که توانِ انجام کار سودمندی برای دیگران دارد ولی از انجامش خودداری می‌ورزد را نیز مجازات کنند؛ زیرا خودداری از انجام کار نیک در عین توانِ انجام آن را ناشکری دربرابر نعمتهای خدا می‌شمارند، و ناشکری را درخور کیفر می‌دانند. این از آن‌رو است که آنها عقیده دارند که انسان ناشکر نسبت به ادای وظیفه‌اش در قبال پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و کشورش سستی و اهمال می‌کند؛ و کسی‌که در انجام وظیفه‌اش اهمال کند انسان بی‌شرمی است که ممکن است مرتکب هر کار خلاف اخلاقی بشود. از دیگر آموزشهائی که در این مدارس به‌کودکان داده می‌شود تسلط بر نفس و نظارت بر خویش و نظارت بر کردارهای دیگران، و اطاعت کهتران از مهتران و کاردیدگان است. ایرانیان همچنین به‌کودکان می‌آموزند که چه‌گونه در خورد و نوشْ جانب اعتدال را مراعات کنند؛ به‌همین جهت، دانش‌آموزان نه با مادرانشان که با آموزگارانشان غذا می‌خورند، و این غذا را نیز آنها از خانه‌هایشان با خودشان می‌آورند. کودکان درکنار این آموزشها، تیراندازی و زوبین‌افکنی می‌آموزند. اینها آموزشهائی است که تا سنین 15 و 16 سالگی به‌کودکان و نوجوانان داده می‌شود، و پس از آن آنها وارد دوران جوانی می‌شوند و چیزهائی به‌آنها آموخته می‌شود که مخصوص بزرگسالان است

    افلاطون  می‌نویسد:

     بزرگ‌زادگان ایرانی در هفت‌سالگی اسب‌سواری می‌آموزند؛ چهار آموزگارِ فرزانه برای آموزشِ آنها گماشته می‌شوند. خردمندترینِ آموزگار شیوه‌های خداپرستی و امور حکومتگری را از روی اوستا (به‌تعبیر افلاطون: ماگیای زرتشت) به‌آنها آموزش می‌دهد؛ درستکارترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که در همۀ زندگی راست‌گو و راست‌کردار باشند؛ خوددارترین آموزگار شیوه‌های حکومت بر خویشتن را به‌آنها می‌آموزد؛ و دلیترین آموزگار به‌آنها می‌آموزد که دلیر و بی‌باک باشند

    هرودوت  :

    در سخن ازخصلتهای ایرانیان می‌نویسد که ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند. ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گزارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند. ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است. در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند. ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند (خیرات و صدقه می‌دهند). آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند

    هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند. آنها حیوانات را در جاهای پاک قربانی می‌کنند و گوشت قربانی را در میان مردم تقسیم می‌کنند و عقیده ندارند که باید چیزی از آن را به‌خدا داد، زیرا می‌گویند که آنچه به‌خدا می‌رسد و خشنودش می‌سازد روح قربانی است نه گوشت او. وقتی می‌خواهند قربانی بدهند حیوان را به‌جائی که فضای باز است می‌برند، آنگا به‌درگاه خدا دعا می‌کنند. در دعاکردن نیز رسم نیست که حسنات را برای شخصِ خود بطلبند، بلکه برای پادشاه و همۀ مردم کشور دعا می‌کنند و خودشان را نیز یکی از اینها می‌شمارند

    زرتشت می‌گوید:    د:

     

    پروردگارا! آنگاه که تو مردم را به‌نیروی مینَویِ خویش آفریدی و قدرت درک و شعور به‌آنها دادی؛ آنگاه که تو جسم را با جان درآمیختی؛ آنگاه که تو کردار و آموزش را پدید آوردی، چنین مقرر کردی که هرکسی برطبق ارادۀ آزاد خودش تصمیم بگیرد و عمل کند. چنین است که دروغ‌آموز و راست‌آموز، یعنی هم آنکه نمی‌داند و هم آنکه می‌داند، هرکدام برطبق خواستِ درونی و ذهنیتِ خویش به‌بانگ بلند تعلیم می‌دهد و مردم را به‌سوی خویش فرامی‌خوانَد. انسان نیک‌اندیشی که در انتخاب راهش مُرَدَّد است آرمَئیتی معنویتِ راهگشای خویش را به‌او می‌بخشد تا راه درست را برگزیند
    انسانِ‌ باخردی که خردِ اندیشه‌ورِ خویش را به‌کار می‌گیرد با گفتار و کردارش عدالت‌خواهی و راست‌کرداری و نیک‌اندیشی را گسترش می‌دهد، پروردگارا، چنین کسی بهترین یاورِ تو است
    کسی‌که با رهنمودگیری از خرد مینوی خویش بهترینها را از راه کلامِ آموزندۀ اندیشۀ نیک توسط زبانش و از راه کردارِ پارسایانه توسط دستهایش انجام دهد، اهورَمَزدا را که آفریدگارِ عدالت است به‌بهترین وجهی شناخته است

    هرکه به‌وسیلۀ اندیشه و گفتار و کردار نیک با بدی بستیزد تا بدی را از میان بردارد و بدکاران را راهنمائی کند تا از بدی دست بکشند و به‌نیکی بگرایند ارادۀ اهورَمَزدا را به‌نحو خوشنودگرانه‌ئی تحقق بخشیده است

    کسی که راه راستی و خوشبختی ابدی یعنی راهی که به سوی جایگاه اهورَمَزدا رهنمون باشد را در زندگیش در این جهانِ مادی به‌ما نشان دهد به‌بهترین و برترین خوشی خواهد رسید. پرودگارا! چنین کسی همچون تو پاک و آگاه و دانا است

    یک کاهن بزرگ بابلی دربارۀ کوروش بزرگ چنین نوشته است
    در ماه نیسان در یازدهمین روز (روز 12 فروردین) که خدای بزرگ بر تختش جلوس داشت… کوروش به‌خاطر باشندگانِ بابل امانِ همگانی اعلان کرد.… او دستور داد دیوارِ شهر ساخته شود. خودش برای این‌کار پیش‌قدم شد و بیل و کلنگ و سطل آب برداشت و شروع به ساختنِ دیوار شهر کرد.… پیکره‌های خدایانِ بابل، هم زن‌خدا هم مردخدا، همه را به‌جاهای خودشان برگرداند. اینها خدایانی بودند که سالها بود از نشیمن‌گاهشان دور کرده شده بودند. او با این کارش آرامش و سکون را به‌خدایان برگرداند. مردمی که ضعیف شده بودند به‌دستور او دوباره جان گرفتند، زیرا پیشترها نانشان را از آنها گرفته بودند و او نانهایشان را به‌ایشان بازگرداند.… اکنون به‌همۀ مردم بابل روحیۀ نشاط و شادی داده شده است. آنها مثل زندانیانی‌اند که درهای زندانشان گشوده شده باشد. به‌کسانی‌که در اثر فشارها در محاصره بودند آزادی برگشته است. همۀ مردم از اینکه او (یعنی کوروش) شاه است خشنودند

    اینم ویژگیهای فرهنگ ایرانی در زمان باستان

    از ویژگیهای فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ انسانی دارای تقدس شمرده نمی‌شد، بلکه تقدس خاص خدا و ایَزدان و فضایل ملکوتیِ هفتگانه بود که ضمن سخن از زرتشت شاختیم. به همین سبب بوده که در تمام دوران هخامنشی و پارتی و ساسانی هیچ زیارتگاهی برای هیچ انسانی، نه برای مغان و نه آتَروَنان و نه هیربدان، ساخته نشد. و از همین‌رو است که واژه‌هائی معادل «عصمت» و همچنین «زیارت» به مفهوم مذهبیش (زیارت به‌مفهومی که ما پس از مسلمانی‌مان شناخته‌ایم) در زبان ایرانی ساخته نشده است. و از آنجائی که در فرهنگ ایرانی هیچ انسانی در هر مقامی که باشد دارای تقدس و عصمت نیست، عقیده به اینکه انسان بتواند واسطه و شفیع میان انسان و خدا شود نیز در فرهنگ ایرانی وجود نداشت. زرتشت نیز واسطۀ میان انسانها و خدا شمرده نمی‌شد بلکه آموزگاری بود که نیک‌بودن و نیک‌زیستن را به انسانها آموخته بود. انبیای قوم سامی هم در حیاتشان و هم همیشه پس از مرگشان واسطه‌های میان خدا و مریدان خویش شمرده می‌شدند، و مریدانشان به‌اندازۀ فرمانهائی که برای انبیاء و جانشینانِ انبیاء می‌بردند و به‌اندازه‌ئی که به معبد خدمت می‌کردند و ثمرۀ تلاش و کارشان را به عنوان زکات و صدقات به متولیان معبد می‌دادند انتظار داشتند که انبیاء و رهبران دینشان در زندگی‌شان و حتی پس از مرگشان برایشان نزد خدایشان وساطت کنند (شفیع بشوند) تا خدا از خطاهایشان درگذرد؛ یعنی مردگان نیز واسطه میان انسان و خدا بودند. اما در دین ایرانی هیچ‌گاه چنین باوری دربارۀ انسانهای زنده و مرده شکل نگرفت

    از دیگر ویژگی فرهنگ ایرانی آن بود که هیچ‌کدام از عیدهای ایرانی با برگزاری مراسم برای هیچ انسانی در ارتباط نبود بلکه هرکدام از عیدها (نوروزِ کوچک که اکنون نوروز گوئیم، نوروز بزرگ که اکنون سیزده‌ به‌در گوئیم، مهرگان، سده، و جشنی که اکنون چارشنبه سوران گوئیم) مراسمی بود که برای پیوند با طبیعت برگزار می‌شد و مستقیماً با تحولات طبیعی در ارتباط بود. دین ایرانی به‌ شادزیستی بهای بسیار داده بود، و از این‌رو عید ایرانی نه مراسم عبادی بلکه سور و سرود و رقص دسته‌جمعی بود و جشنهایش مراسم شادی و سور و ستایش زیبایی‌ها بود. در فرهنگ ایرانی نه برای بزرگداشت انسانها حتی زرتشت مراسم دینی برگزار می‌شد و نه برای هیچ‌کدام از شخصیتهای دیگر. این از آن‌رو بود که ایرانی برای هیچ انسانی تقدس و عصمت قائل نبود تا به‌خاطرش مراسم دینی برپا کند. ایرانی برای طبیعت جشن برپا می‌کرد و همراه با طبیعت ابراز شادی و سرور می‌نمود

    نماز نیز در دین ایرانی نه همچون نمازِ ادیان سامی ستایش پیامبرشاه و انسانهای مدعیِ‌ نمایندگیِ خدا و ستایش اعضای خانوادۀ پیامبرشاه، و نه دعا و تضرع و ابراز خواری و ذلت در حضور خدا به‌خاطر جلب ترحم خدای جبّار، بلکه ستایش ارزشها و پدیده‌های سومند بود که جلوه‌های عینیِ رحمت آفریدگار شمرده می‌شدند. به‌عبارتِ دیگر، نماز در دین ایرانی مجموعه‌ئی از سرودهای ستایشِ ارزشها و پدیده‌هائی بود که در خدمت سعادت بشر بودند؛ و در میان اینها سپنتَە‌مَنیو و وهومنَە و اَرتَە از مقام والائی برخوردار بودند و در نمازها بیشتر از همه مورد ستایش قرار می‌گرفتند، به‌علاوه مهر و ناهید و باران و آبِ جاری و کشتزار و زمینِ بارور و ستورانِ سودمند و مادران و زنان ستایش می‌شدند؛ و این‌را در گفتار زرتشت دیدیم. به‌عبارت دیگر، آنچه نماز در دین ایرانی را تشکیل می‌داد سرود تلقین به‌خود برای همسان شدن با همۀ آفریدگان سودمند و خدمت‌رسان به بشریت بود. این نیایشها به‌انسان می‌آموزد که هر فردی چنانچه از این فضایل پیروی کند و اینها را در درون خویشتن بپرورد و خودیشتن را با آنها همسان سازد خواهد توانست که به‌بلندترین مرحله از تکامل انسانی رسیده خداگونه شود، و در این‌باره هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 18:48 با موضوع: | پيوند پايدار |

    دوشنبه هفدهم تیر 1387

     

    مورخان ، هم آوا هفتم ژوئيه (16 تيرماه) سال 1071 ميلادي (450 هجري خورشيدي) برابر با ۱۶۳۱ از پادشاهی کوروش بزرگ  را روزي مي دانند كه حسن صبّاح كار ديواني [امور اداري دولتي] را رها كرد تا راه مبارزه با فساد، تجاوز، سلطه گري و زورگويان ترک و تازی  را در پيش گيرد و جهان بهتري بسازد. وي از نظر فلسفي معتقد به برگشتن به دین بهی و آزادي اجتماعي، تعاون، برادري،  برتري ایرانیان بر ملل ديگر با پشتیانی ارتش کارآمد بود و بخشودن پشيمان شدگان را تشويق و مخالف مال اندوزی بدون گردش بود. 
      حسن صباح اهل ری و بزرگ شده نیشاپور و هم دوره و شاگرد خواجه نظام المک و پیرو اندیشه های حکیم کیوان خیام نیشاپوری بود و در دوران زندگی این سه تن مثلث ناسیونالیسم ایرانی را شکل دادند .

     

     

     

     ورود حسن به دنياي مبارزه، يك سال پيش از كشته شدن آلپ ارسلان، سلطان سلجوقي وقت، و به حكومت رسيدن پسرش ملكشاه، و جنگ ملكشاه با عموي خود «قاورد» حاكم كرمان بر سر قدرت انجام گرفت. حسن پس از كناره گيري از دستگاه دولت كه به نوشته خود او «در آن ضعيف كشي» رواج داشت به «ري» زادگاه خود رفت و به تفكر درباره آينده نشست.
        حسن صباح كه 90 سال عمر كرد و چهارشنبه بيست و سوم ماه مه سال 1134 ميلادي درگذشت مردي تحصيلكرده و هوشمند بود که زیر دیدگاه هوشمندانه خود بهترینها را از دوست خودخیام نشابوری فراگرفت و او  كه تا 35 سالگي كار دولتي داشت و يک مدير ماهر و فردي سازمان دهنده بود. وي در اين سن به سوريه و مصر سفر كرد. در آن زمان، فاطميه در مصر حكومت داشتند. شيعه هفت امامي كه در آنجا رواج داشت در همان ايام به فرقه هاي مختلف و از جمله «دروزي» منشعب شده بود و حسن صباح راه اسماعيليه (به نوشته مورخان اروپايي
    Ismailism
    ) را در پيش گرفت و به ايران بازگشت تا در اينجا، مردم را به افکار خود و نيز گرايش به اين فرقه دعوت كند.
        وي پس از بازگشت به ميهن، كار «حقيقت يابي» را از اصفهان آغاز كرد؛ سپس به يزد، كرمان و آنگاه به تبرستان (مازندران) و از آنجا به ري و قزوين رفت. حسن از اين سفرهاي داخلي توشه بزرگ براي رسيدن به هدف برگرفت، ولي در برابر خود امپراتوري توانمند سلجوقيان را مي ديد. حسن سرانجام در كار مبارزه، روش كاملا تازه اي در پيش گرفت [روشي مشابه آن چه كه در جهان امروز - دهه آخر قرن 20 و دهه اول قرن 21 - جريان دارد] و تصميم گرفت كه خوي از جان گذشتگي در پيروان خود كه آنها را «فدايي» مي خواند ايجاد كند، نخست به مخالفان اخطار دهد و چنانچه به زورگويي و ... ادامه دهند، براي براندازي شان از زهر و خنجر استفاده كند، و به جاي تصرف شهرها، بر دژهاي كوهستاني مسلط و در آنجا مستقر شود، و از داخل اين دژها به تبليغ عقايد خود، گردآوري پيروان و آموزش آنان و ايجاد کتابخانه بپردازد. با اين برنامه، حسن متوجه مناطق كوهستاني شد، و قلعه (دژ) الموت را در قزوين تصاحب كرد. برنامه دوم او همدست كردن مردم روستاهاي اطراف اين قلاع بود و به زودي بر 74 قلعه در سراسر ايران و شمال عراق مستولي شد. پيروانش او را «سيدنا» مي خواندند. درباره كارهاي او، نوشته هاي عطاملك جويني، رشيدالدين فضل اله، ابن اثير، دكتر ايوانف و دكتر برنارد لويس
    Lewis دقيقتر هستند.
         دولت سلجوقيان از سركوب پيروان حسن صباح كه مبارزه انتحاري، و به صورت «شبح» عمل مي كردند عاجز مانده بود. [صباح نام خانوادگي «حسن» است كه اسم جد پنجم او بود]
        حسن براي نشان دادن قدرت خود به سلطان سنجر که او را تهديد مي کرد، يكي از فدائيان را مامور مي كند كه شب هنگام به خوابگاه سنجر وارد شود و بدون اين که به او آسيب برساند يک خنجر در كنار سر او بر زمين فرو كند و نامه اي که قبلا آماده شده بود در آنجا باقي بگذارد. سنجر به حسن صباح پيغام فرستاده بود كه داراي قلمروي پهناور و دو كرور (يك ميليون) مرد جنگي است و حسن در آن نامه به او پاسخ داده بود كه وي، تنها داراي هفتاد هزار پيرو «زن و مرد» است، که همه از جان گذشته اند، اما آدمهاي تو براي مزد و مقامشان همراهت هستند و جانشان را دوست دارند و ....
         از نوشته هاي مورخان چنين بر مي آيد كه حسن صباح علاوه بر بنياد گذاري اسماعيليه ايران و هند (پاكستان) از نظر فلسفي مردي بود كه اعتقاد به زندگاني ساده (بدون تجمل) داشت. به عقيده او، معاش هر كس بايد از طريق كار مفيد تامين شود و «فدائيان» عمدتا كشاورز بودند. وي که معتقد به آزادي اجتماعي، اقتصاد تعاوني و نيز گذشت بود پس از هر پيروزي، از شكست خوردگان انتقام نمي گرفت و آنها را شماتت نمي كرد. حسن صباح پیرو بازسازی پادشاهی در ایران بود و در این راه از کمکهای خواجه نظام نیز برخوردار شد .     در اروپا درباره حسن صباح به جاي تاريخ نويسي داستان نويسي كرده اند از جمله اين كه به فدائيان پيش از فرستادن به ماموريت ترور، حشيش مي داد و برخي ريشه واژه
    Assassin (ترور) را از كلمه حشاشين (Hashshashin) سفرنامه ماركوپولو مي دانند. حال آن كه معدودي از زبانشناسان ريشه اين واژه را در كلمه عسس (پاسبان - نگهبان - داروغه) و چند تن ديگر باز هم آن را به نام حسن صبّاح بسته اند كه به پيروان او در اروپا حسنين (Hassaneen) مي گفتند.
         پس از مرگ حسن صباح و افتادن كار به دست جانشين او «كيا بزرگ رودباري»، گروههاي مشابهي در سوريه پديد آمدند و «پيرمرد كوهستان» كه درباره اش داستانها در اروپا نوشته اند كسي جز «رشيدالدين سنان» نبوده است و ربطي به حسن صباح ندارد؛ با وجود اين، مورخان فرنگ اين گروهها را هم شعبه عرب پيروان حس صباح نوشته اند زيرا که اخطاري مشابه اخطار حسن به سلطان سنجر، به صلاح الدين ايوبي داده بودند.
        قلاع اسمعيليه در سالهاي ميان 1256 تا 1260 ميلادي به دست هلاكوخان مغول فتح شدند، ولي روش كار او در مبارزه (به تعبير تازه، نوعي تروريسم ) و فرقه اسماعيليه باقي مانده اند.
        از همان زمان تا به امروز هر گروه و فرقه ايدئولوژيك كم جمعيت در مقابله با معارض نيرومند و بسيار مجهّز، در كنار تبليغات، از روش حسن صباح هم استفاده كرده است؛ از آنارشيست هاي قرن نوزدهم گرفته تا القاعده و .... همه اين گروهها همانند حسن صباح 9 قرن پيش «تبليغات»، ازجان گذشتگي و «مبارزه تا حد خودكشي» را به صورت ابزارهاي اصلي مبارزه بكار برده اند. حسن مي گفت: هنگامي كه «دانش آموختگان» در راه ما قرار گيرند، وقوع دگرگوني جهاني قطعي است و به همين دليل بوده است كه ورود دسته اي از دكترها به اين نوع مبارزه كه در جولاي 2007 در انگلستان كشف شد، تا حد زياد مورد توجه افكار عمومي قرار گرفته بود.

    حسن صباح نخستین وزیر اطلاعات و امنیت پس از اسلام در ایران بود

    روانش شاد و یادش گرامی باد .

     

     

     

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 19:36 با موضوع: | پيوند پايدار |

    شنبه پانزدهم تیر 1387
     

    بابک خرم دين بزرگ مرد اصيل ايراني و از دیار زرتشت آذرآبادگان بود، شيرمردي که 22 سال در برابر تجاوز  دشمنان به خاک ميهن، مردانه مقاومت و ايستادگي کرد و در نهايت با غدعه و نيرنگ از پا در آمد. او راه ابومسلم را پيمود و انديشه هاي ایران بزرگ  را در سر داشت، بابک ادامه دهنده قيام خرمدينان اصفهان بود که در سر سوداي عظمت دوباره ايران را داشت ، با کشته شدن او پيروانش در سراسر ايران به مبارزه با سلطه دشمنان ميجنگدند بابک متعلق به همه ايرانيان است،
     
    ۱۰ تیرماه  همزمان با جشن تیرگان  زایش او و ۱۳ تیرماه قیام اوست بر تازیان  اشغالگر که خود میگوید من زاده سیزدهم از ماه تیر هستم .
     
    روز بابک، از اين حيث يک روز استثنايي و غنيمتي پربهاست و بر عهده ماست که از آن ساده و بي تفاوت نگذريم. عناد مطبوعات و رسانه هاي غير ترک زبان با گراميداشت اين روز ملي و در مواردي حتي انکار آن بسيار کودکانه و غيرمنصفانه و در مواردي پرسش برانگيز است . از برابر چنين عظمتي که توانسته ده ها هزار انسان را ساده و بي پيرايه بدون هيچگونه برنامه حزبي و يا تشکيلاتي منسجم در اطراف خود جمع سازد و بر خلاف عادت وعرف جاري هميشگي ما ايرانيان روشي جديد را پيش روي ما بگذارد بسيار ميمون و مبارک است . بابک به زبان شیوای فارسی سخن میگفت ،اندیشه بابک ُبا توجه به سابقه تاريخي و هويت خواهانه آن مي تواند تبلور يک حرکت اجتماعي بزرگ براي همه اقشار و گروه ها با انديشه ها و نگرش هاي گوناگون باشد . اين روز ظرفيت احتمالي اين را دارد که به يک سنگ عيار با ارزش يک روز ملي براي همه ي ايرانيان تبديل شود.
     
     
    نمایی از ایراندوستانی که بر قلعه بابک سرود ای ایران را خواندند.
     
    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 17:48 با موضوع: | پيوند پايدار |

    پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

    جشن تیرگان فرخنده باد

    تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشماری ایرانی

    تشتر، ستاره ی رایومند فرهمند را می ستاییم؛ که شتابان به سوی «فراخکرت» بتازد
    چون آن تیر ِدر هوا پَران که آرش تیرانداز - بهترین تیرانداز ایرانی -
    از کوه «اَیریو خشتوثَ» به سوی کوه «خوانونـَت» بیانداخت ...

    آنگاه آفریدگار اهوره مزدا بدان دمید، پس آنگاه [ ایزدان ] آب و گیاه، مهر فراخ چراگاه، آن [ تیر ] را راهی پدید آوردند.

    اوستا - تشتر یشت، کرده ی چهارم

    ستاره ی تیشتر«جشن تیرگان» از بزرگ ترین جشن های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتـَر»(تِشتـَر- تیر- شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان ترین ستاره ی آسمان که در نیمه ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی ها، در آسمان سرِ شبی دیده می شود.

    آب پاشی

    این جشن در کنار آب ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

    در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده است.

    «ابوریحان بیرونی» و «گردیزی» در «زین الاخبار» ناپدید شدن یکی از جاودانان ایرانی یعنی «کیخسرو» را در این روز و پس از شستشوی خود در آب چشمه ای دانسته اند.

    جشن تیرگان بجز این روز در نخستین تیر روز از سال یعنی سیزدهم فروردین (سیزده بدر) و سیزدهم مهرماه نیز برگزار می شود.

    ارمنیان ایران نیز در روز سیزدهم ژانویه آیین هایی برگزار می کنند که برگرفته و در ادامه ی جشن تیرگان است.

    فال کوزه

    یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد.

    روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه  ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشتنه اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.

    دستبند تیر و باد

    نمونه ای از دستبند تیر و باددر آغاز جشن بعد از خوردن شیرینی، بندی به نام «تیر و باد» که از 7 ریسمان به 7 رنگ متفاوت بافته شده است به دست می بندند و در باد روز از تیرماه (9 روز بعد) این بند را باز کرده و در جای بلندی مانند پشت بام به باد می سپارند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان پیام رسان به همراه ببرد.
    این کار با خواندن شعر زیر انجام می شود :

    تــیـــر بــرو بــاد بــیـا       غــم بــرو شـادی بـیا
    محنت برو روزی بیا        خـوشه ی مرواری بیا

    در باورهای مردم، درباره ی جشن تیرگان دو روایت وجود دارد که روایت نخست همچنان که در بالا گفته شد مربوط به فرشته باران یا «تیشتر» می باشد و نبرد همیشگی میان نیکی و بدی است :

    در اوستا، تشتر یشت (تیر یشت)، تیشتر فرشته ی باران است که در ده روز اول ماه به چهره ی جوانی پانزده ساله در می آید و در ده روز دوم به چهره ی گاوی با شاخ های زرین و در ده روز سوم به چهره ی اسبی سپید و زیبا با گوش های زرین.

    تیشتر به شکل اسب زیبای سفید زرین گوشی، با ساز و برگ زرین، به دریای کیهانی فرو می رود. در آنجا با دیو خشکسالی «اپوش» که به شکل اسب سیاهی است و با گوش و دم سیاه خود، ظاهری ترسناک دارد، روبه رو می شود. این دو، سه شبانه روز با یکدیگر به نبرد برمی خیزند و تیشتر در این نبرد شکست می خورد، به نزد خدای بزرگ آمده و از او یاری و مدد می جوید و به خواست و قدرت پروردگار این بار بر اهریمن خشکسالی پیروز می گردد و آب ها می توانند بدون مانعی به مزرعه ها و چراگاه ها جاری شوند. باد ابرهای باران زا را که از دریای گیهانی برمی خاستند به این سو و آن سو راند، و باران های زندگی بخش بر هفت کشور زمین فرو ریخت و به مناسبت این پیروزی ایرانیان این روز را به جشن پرداختند.

    روایت دیگر نیز درباره ی «آرش کمانگیر» اسطوره و قهرمان ملی ایرانیان است و اینکه میان ایران و توران سال ها جنگ و ستیز بود، در نبرد میان «افراسیاب» و «منوچهر»، شاه ایران، سپاه ایران شکست سختی می خورد؛ این رویداد در روز نخست تیر روی می دهد و در گذشته ها این روز برای ایرانیان عزا ای ملی بود (و جالب است بدانید هنوزم دیدار از خانواده های عزادار در این روز میان زرتشتیان رایج است) سپاه ایران در مازندران به تنگنا می افتد و سرانجام دو سوی نبرد به سازش در می آیند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستیز از میان برخیزد می پذیرند که از مازندران تیری به جانب خاور (خراسان) پرتاب کنند هر جا تیر فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هیچ یک از دو کشور از آن فراتر نروند؛ تا در این گفتگو بودند، سپندارمذ (ایزدبانوی زمین) پدیدار شد و فرمان داد تیر و کمان آوردند. آرش در میان ایرانیان بزرگ ترین کماندار بود و به نیروی بی مانندش تیر را دورتر از همه پرتاب می کرد. سپندارمذ به آرش گفت تا کمان بردارد و تیری به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهنای کشور ایران به نیروی بازو و پرش تیر او بسته است و باید توش و توان خود را در این راه بگذارد.
    او خود را آماده کرد، برهنه شد، و بدن خود را به شاه و سپاهیان نمود و گفت ببینید من تندرستم و کژی ای در وجودم نیست، ولی می دانم چون تیر را از کمان رها کنم همه ی نیرویم با تیر از بدن بیرون خواهد آمد. آنگاه آرش تیر و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند برآمد و به نیروی خداداد تیر را رها کرد و خود بی جان بر زمین افتاد (درود بر روان پاک آرش و روان های پاک همه ی سربازان ایرانی).
    هرمز، خدای بزرگ، به فرشته ی باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست.

    آنجا را مرز ایران و توران جای دادند و هر سال به یاد آن جشن گرفتند.

     

    نکته مهم :

    جشن تیرگان به گاهشمار امروزی فقط دهم تیرماه درست است که همه نیز این روز را جشن میگیرند .

     

    نوشته شده توسط آرش جهانشاهی در 14:34 با موضوع: | پيوند پايدار |